![]() |
![]() |
|
| این ور اون ور |
|
امشب رفتم یه گوشه نشستم.هی مامانم میاد صدام میکنه. میگه چه مرگته. منم مست، کم مونده بزنم زیر گریه. از یه طرف فریاد خوشحالی و از طرف دیگه کون خاکی من که کشیده شده رو زمین.
امشب زیاد از حرکات مهدی خوشم نیومد. با اون لباسای جنتلمنیش خواهر سپید پوشم رو یه طوری بلند کرد که انگار میخواد گوسفند بزنه زمین. سر یه سالم نکشید که به اینجا رسید. به امشب. حالا همه دارن میخندن و حرف میزننو خودشونو تکون میدن، میلرزن.
عزیزم این دختری رو که تو عکس میبینی، با لباس عروس و تاجی که داره از سرش میوفته خواهر منه. تو چشماش شادی و ترس و وحشت داره موج میزنه. اما طوری نگاه میکنه که اهمیت دوربین از بین رفته. بچگی هاش هم همینطور بود. یادمه رو دیوار حیاط مامان بزرگ اینا، با یه تیکه اینه شکسته که نمیدونم از کدوم گوری پیدا کرده بود، منو ساعتی، سینه به سینه ی دیوار، دنبال نوری مینداخت و خودش از روئ پله ها قاه قاه میخندید.
شام دارن میدن و از یه طرف، مهدی با قاشق خودش به خواهرم غذا میده و از یه طرف دیگه سر شیرین پلو نمیدونم کی داره به کی تیکه میندازه. من یه لیوان پر زهر ماری میخورم و میرم خواهرم و بلند میکنم. سر شام. همه مات موندن. یه نیم ساعتی با هم میرقصیم و بعد میزنم بیرون.
یادمه چند سال پیش که فهمیدم با پسر دائیم رابطه دارن، منم بهش گفتم گوسفند و اونم نگام کرد، تق زد تو گوشم. بعدش دیگه اون دو تا با هم دیده نشدن و من نتونستم حرفم و به گوش همه برسونم.
آره دوست عزیز یه چند سالی گذشت و قهرمان قصه ی ما دل از گله و چوپان و سگش کند و پا به جاده ها گذاشت. از کنار دیوار ها به بن بستی رسید و جوانمردی قصاب دلش رو برد. خسته راه با شکمی پر و رمقی کم به حرف نشست و کاسه ای آب روبه روش گذاشته شد. اب به لبانش رسید و زمزمه ی کلمات مقدس بسم...را میشنید. خنکای آب توان گرفتن گرمای خون رو نداشتند. وستارگان بر سرخی سنگفرش پیاده رو نمایان شدند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 15:22 توسط علی رضا نجفی |
|
|
نور داره کشیده میشه.اریب و سایه دستم تا انتها رو این کلمات خواهد افتاد.کلماتی که توان جان گرفتن را از دست دادند. میپیچم.کوچه بن بست و خونه روبه روی تو.ساعت سکوت ظهره.خمیازه.دهنم چاهی خشک . کلاغ ها خواب.در با یه تکون باز میشه و قدم هات حیاط گه مرغی رو به یاد میاره.دیوارهای دور حیاط تا طبقه ی سوم و چارم قد کشیدند و خورشید، مزاحمت نیست.بوی گس بچگی، عطر چرب تریاک، از تو اشپزخونه اومد.دونستم پاهام رفت و چشام سنگین.دو چشم زرد و کلی صورت که میتونستند این چشم ها رو قالب گیری کنند.اما من فقط صورتی رو میببینم که نشانه ی حلال زادگیمه.سیخ و لوله. ساعت چسبناک بود. رفتم تو اتاق نشستم. عرق راه سرد و بوی جورابام تند. کانال رفت رو اخبار و مرد اومد تو. تکیه دادم به پشتی و اونم روبه روم چسبید به کنج دیوار. سیگاری روشن کرد و چای ریخته شد تو نعلبکی. شاید اگه حوصله داشتم به صدای باد تو درختها و ورجه وورجه ی گنجیشکا کشیده میشدم و این مرد و به حال خودش میذاشتم.دستام خشک بود،زبر و پیر. لای پام عرق سوز شده و من گشاد گشاد راه میرم. داشتم راجبه اینا و عمم مینوشتم.به مستاجرهای افغانی بالا که مثل همیشه لالند و انگار منو صدا میکنند و من باید برم و یه نگاهی بشون بندازم و بعد بگم افرین ادم های بی ازار خوب. چایش تموم شده بود.صدای هورت سومش اومد.سلامی کرد. صداش غلیظ و سوخته بود. مسن تر از موهای سیاهش. تکونی به خودم دادم. نفهمیدم صورتم و چیکار کردم اما لبخندی نداشت حتما. زل زده،انگار منتظر خبری بود. چه راحت میشه بی اینکه نفسی پلکی یا گهی بخوری بلند شی و صاف اخ تفی بندازی تو صورت کرخت و چربش،بزنی بیرون و گورتو گم کنی.سرت و بنداز پائین حرومزاده ی بی پدر. داره عین قبر میشه.اخبار داره انگلیسی بلغور میکنه.شلوار گل و گشادی پاشه و تو شرت ابی کمرنگی میبینی. نگاش میکنم. شیکمش باد کرده.ناخناش کلفتن و زرد،لباش خشکند و زیر پلکاش انگار چند قطره اب ریختن. گزارشکر فوتبال کم حوصلست.انگار داره آه میکشه. از مسافرش میگفت. با کلی مکث و کم فروشی میگه.انگار میخواد شیپور محشر رو بزنه.میتونم راحت لنگام و باز کنم و بش بگم بسه دیگه. داره با استکان و نعلبکی ور میره. هنوز راحت یادم میاد که روزی همین دستا،کلی جون داشتن، واسه ادب کردن.واسه پول.واسه لمس.این لبای به رنگ سیاه روزی کسی رو میبوسیده روزی حرفی میزده شاید شعری میخونده و از خشم به هم... اوضاع درسات چطورن؟ - خوبن مادرت چطوره؟ کارو بارش؟ - اره خوبه پول داری؟ ساکت میشیم.گرما مگسها رو هم سگ کرده. اخبار میگه در هند نوزادی قربانی شد.میفهمیم که در قومی در زمان خاصی اگر بچه ای.... میخنده. کلی لاس میزنه با قند و چای.منم چایم رو میخورم و زیر چشمی میپامش.طعمش منو میبره خونه.تو دستان مامانم لای پاهاش. از اون تو شاید بابام و خوشگلتر مینوشتم حالا. حتما. میتونه راحت تر یادم بیاد که منو برد تو کویر و زیر ستاره ها با سکوت تازش واسم درخت کاشت. چشامو باز میکنم میبینم آروم لم داده داره نگام میکنه.هنوز منتظره. میگم حالت بهتره؟ - هی خدا رو شکر خوب مسافر میزنی؟ - آره هستن هنوز میدونم خوب پول در میاره. چیزی نمیخواد واسه زنده موندن. دودش به راه باشه یه اشغالم واسه خوردنش کافیه. اینو میگه و بلند میشه پنج تومن میذاره کف دست من و میره تو حیاط.میدونم کارش تو دستشوئی زیاد طول میکشه. یکی از سیگاراشو کبریت روشن میکنه و دهنم گس میشه. عصر داره سیاه تر میشه و منم شل تر.ته مونده ی سرد چای رو با تفالش هورت میکشم و یاد اول مهر میفتم که سرمو خودش از ته تراشید و با هم رفتیم حموم.بعد کله پزی.ترک موتور و دبستان.شاید اون موقع ها دستی به مادرم میکشیده و اونم نگاش کنه و بخنده.بعد- مثلا من نمیخوام- خودشو مشغول من کنه.مامان که میرفت آرایشگاه.مهمونی پیش غریبه ها شاید حسود میشده. بر میگرده. میفهمه کامی گرفتم. میخنده .یه تکونی به خودم میدم. زل زدیم به جائی.جائی که حتما فضاش نگاتیویه. به هم و من سیبی. چرت میزنه. آرومه. خرت و پرتام و جمع میکنم. هوا کدر شده و سر و صدای تله توله ها از کوچه میاد. قلبم میکوبه. نگام به جلو نیست. چفت درو باز میکنم و با یک قدم خونه رو ترک میکنم. در کوبیده میشه به هم. محکم. شاید بفهمه. شاید بیاد دنیالم. شاید خداحافظی کنه. نه. من کماکان از کوچه هائی میگذرم که هیچ دری در انتهایش باز نشد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 15:2 توسط علی رضا نجفی |
|
|
این موقع سال هوا سرده. خونه با دو تا بخاری هم جونی نداره....
رفتی و با قدمهات من و اتاق و له کردی و غرق شدیم. منم دیگه پولامو تو دکه ها دادم واسه سیگار. حالا با دست و پای خودت اومدی. تازه یه ساکم آوردی. صاف خوابیدی رو تخت من. بوی سوخته و چرب سفر میدی. کنارم خودتو به خواب زدی پلکای بستت داره معصومانه میلرزه. میخوای صدای جُم خوردنم رو بشنوی. میام و چشماتو خوب میبندم.لذت میبری. پس تجسم میکنی که انگشتام آروم و موذیانه دارن میرن سمت دکمه ی شلوارم. زجر میکشم.عرقم و میفهمی. باز میشه و میخندی. حالا زیپم.آروم آروم میکشمش پائین و تو تندتر نفس میزنی. میخوای با هر نفسم گرمتر شم.......... من میخوام زیپم که برسه به ته،بشاشم رو پلکات. و بعد تو بپری اونجامو گاز بگیری و خرچ خرچ بخوریش. منم انگشتمو بکنم تو سوراختو چپّه، آویزونت کنم. چشات داره خون میشه. خوار مادرم و جر میدی و پرتم میکنی کنج اتاق... حالا دیگه پاشم برم سیگاری روشن کنم،ازم بگیری و بعد از چند پُک گرم، روی ماهت و ببوسم. واسه این همه زندگی.... توجه!: در ادامه و بعد از این داستان سبک دیگری رو مینوسیم.الان فقط موضوع اتفاقه.و در کل هجو مخاطب. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 0:4 توسط علی رضا نجفی |
|
|
خاک شد
مادری که با دعایش راه را لبریز از سرعت گیر میکرد و در حسرت پیامبریم،اسماعیل بود. در کنار سگان کور به گرد و غبار و در میان آن به چیزی مردنی نگاه میکنم. شاید خورشید. شاید چراغی. و شنهائی که قدمهایم را در عمرم فرو میبرند. که تفی خاک را گل میکند.و سیبی از درختش کم میشود. و دو پیکر لبریز از نا همواری.که روزی چفت هم خواهند شد. و تکثیر متوحّش لذت. فریادی می آید. گرد و خاکی بلند میشود. خاک شد آن گل. آن نمیدانم چی...آن چیز مردنی جان گرفته اینک. میسوزاند.
پ ن:در مرود عکس هم حرفی دارید بزنید. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 23:31 توسط علی رضا نجفی |
|
|
پول پائین شهر: عکس امام،طعم تریاکی پیر مردی در سیستان اشک میریزد،زنی در بانه میزاید. دختری در شالیزار مست شد که من تخم کرده ام در همت. نه شاعرانه تر لطفا! ردّ آینه ی خیس مادر را بر گونه اش دنبال کن که پدر از ترس ما مرد نماند و هر شب دور تر از مادر شد چند لحظه مرگ! به احترام کودکی که سوراخش انتهای چمران(توحید)را میطلبد و به من گل میفروشد. و پدری که هر شب چادر خدا را سر میکرد و ادامه ی آفرینش را به من سپارد. و تمامی سرنگهای سوسیالیستی که خورشید را دور سرمان میچرخانند. به سلامتی تمامی پرده هائی که به نیش کشیدیم در پستو. مرگ لطفا.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 14:1 توسط علی رضا نجفی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 |
| پیوندها |
|
طراوت هنایش چریکستان سیحون هفتان رخداد فولرن اسفار روزمرگی وب ديواري kerlrein ارغنون تخته سیاه elliott ewrtt درنگ |
|
RSS
|